عماد الدين حسن بن علي الطبري
232
كامل بهائى ( فارسي )
كه گفت سوگند مىخورد به آن ام سلمه اين است كه نزديكترين مردم از روى عهد بر رسول خداى على بود و چون صباح شد قبض روح رسول واقع شد و او را حاجتى به على بود پس مىگفت على آمد سه بار كه : على درآمد پيش از طلوع آفتاب پس چون ما دانستيم كه حضرت را به على حاجت است از خانه بيرون رفتيم و آخر كسى كه بيرون رفت از خانه من بودم پس نشستم در جائى كه از زنان ديگر نزديكتر بودم از در گفت على را بنشانيد و على آخرين مردم بود به رسول از روى عهد كه او را در پهلوى چپ خود بنشانيد و على با وى مناجات مىكرد . عن ابن مردويه ، عن عائشة ، قالت ، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو فى بيتى لما حضره الموت ادعوا الى حبيبى ، فدعوت ابا بكر فنظر اليه رسول اللّه ثم وضع رأسه ، ثم قال : ادعوا الى حبيبى ويلكم ، فقلت ويلكم ادعوا له على بن أبي طالب عليه السّلام ، فو اللّه ما يريد غيره لما راه فرج الثوب الذي كان عليه ثم ادخله فيه ، فلم يزل يناجيه حتى قبض و يده عليه « 1 » . ابن مردويه از عايشه روايت كند كه رسول خداى گفت در حالى كه در خانهء من بود چون مرگ حاضر شد او را گفت بخوانيد به سوى من دوست مرا پس من ابا بكر را بخواندم پس به وى نظر كرد رسول خداى و باز سر خود بنهاد و گفت حبيب مرا به سوى من بخوانيد واى بر شما . پس گفتم واى بر شما بخوانيد براى او على بن أبي طالب را كه به خدا كه به غير او كسى را نمىخواهد پس چون على را بديد بگشود جامه را كه بر او بود و على را داخل آن جامه ساخت و زمان دراز با وى راز گفت تا اينكه قبض روح شد و دست بر وى بود . و روى ابن مردويه ايضا قال : لما كان اليوم الذي توفى فيه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان جالسا و ظهره الى صدر عائشة فهى مسنده و الناس مجتمعون فى المسجد فقال النبى ادعى الى اخى و صاحبى فدعت عليا ، فلما دخل على و رآه عمر ، قام ليخرج او يخرج من البيت ، فسلمته عائشة حتى وضعت رأسه على المرفقة و قامت ، فاخبر نبى اللّه عليا بالف باب يكون قبل يوم القيمة من كل باب الف باب « 2 » . و ابو بكر ابن مردويه روايت كرد ايضا كه چون بيامد روزى كه وفات كرد در او رسول خداى نشسته بود و پشت مبارك او بر سينه عايشه بود گويا حضرت تكيه بر عايشه داد و
--> ( 1 ) - مناقب ابن شهر آشوب 1 / 293 و بحار الانوار 22 / 473 . ( 2 ) - بحار الانوار 22 / 461 به نقل خصال شيخ صدوق با اندك اختلاف .